تبليغاتX
غبار لبخند

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:16 توسط سمیرا |


زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و کام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشک و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است.

اگر زندگی خدا نیست پس چرا فقط خدا هست؟!
اگر زندگی شعر نیست پس چرا هوهوی بادش یاهوی رند خرابات است؟!
اگر زندگی مهر نیست پس چرا کبوتر با کبوتر باز با باز کند پرواز؟!
اگر زندگی عشق نیست پس چرا ستاره ها باز چشمک می زنند؟!
اگر زندگی بوسه نیست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!
اگر زندگی آغوش نیست پس چرا نسیم در تن برگ این گونه می پیچد؟!
اگر زندگی آهنگ نیست پس چرا صدای جغد و کلاغش نوای پائیز و خرابه دارد؟!
اگر زندگی شور نیست پس چرا شبهایش اینقدر پر درد و حال است؟!
اگر زندگی سوز نیست پس چرا شمع باید بسوز و بسازد و بگرید و بخندد؟!
اگر زندگی ناز نیست پس چرا مَهْوشانی که هَوی مهتابند اینقدر کرشمه دارند؟!
اگر زندگی ساز نیست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب می نوازند؟!

اگر زندگی بهار نیست پس چرا صدای پرندگان را در برگ ریز خزان هم می شود شنید؟!
اگر زندگی آبی نیست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دریا و آسمان دارد؟!
اگر زندگی ساده نیست پس چرا همه در خواب اینقدر بی نقشند؟!
اگر زندگی رقص نیست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را می رقصند؟!
اگر زندگی صبح نیست پس چرا هر طلوع زندگی آغاز می شود؟!
اگر زندگی چشم نیست پس چرا نور اینقدر می رقصد؟!
اگر زندگی کام نیست پس چرا عسل اینقدر شیرین است؟!
اگر زندگی حال نیست پس چرا غروب اصلا خواستنی نیست؟!
اگر زندگی رود نیست پس چرا فصلِ خشک، بهار کرکس است؟!
اگر زندگی جوی نیست پس چرا زمزمه اش اینقدر شنیدنی است؟!
اگر زندگی گل نیست پس چرا اشکِ گل، آئین عزا است؟!
اگر زندگی رنگ نیست پس چرا خاکستری، تنها، رنگ خاکستر است؟!
اگر زندگی مست نیست پس چرا اینقدر پاسبان بر هر کوی و برزن است؟!
اگر زندگی اشک نیست پس چرا آسمان که می گرید زمین می خندد؟!
اگر زندگی صفا نیست پس چرا بی صفا زندگی نیست؟!
اگر زندگی لرز نیست پس چرا اینقدر ماه در برکه می لرزد؟!
اگر زندگی خوب نیست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!
اگر زندگی زنده نیست پس چرا بوته رز همیشه گل می کند؟!
اگر زندگی صاف نیست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!
اگر زندگی شراب نیست پس چرا این همه مست، زنده اند؟!
اگر زندگی خواب نیست پس چرا مرگ، مردمان را بیدار می کند؟!

اگر زندگی نوش نیست پس چرا نیش اینقدر سوز دارد؟!
اگر زندگی شاد نیست پس چرا حیوان نمی خندد؟!
اگر زندگی گنج نیست پس چرا مردن اینقدر سخت است؟!
اگر زندگی نیایش نیست پس چرا بی نیایش کسی زنده نیست؟!
اگر زندگی جاده نیست پس چرا مرده ها در حاشیه دفنند؟!
اگر زندگی ماه نیست پس چرا بی ماه، ماه و سالی نیست؟!
اگر زندگی روز نیست پس چرا هر روز زندگی نو می شود؟!
اگر زندگی وفا نیست پس چرا هیچ کس بی وفا شِکَّرین نیست؟!

اگر زندگی سخا نیست پس چرا آسمان که می بارد زمین می روید؟!
اگر زندگی لطیف نیست پس چرا خار، سبز و خشکش یکی است؟!
اگر زندگی دل آویز نیست پس چرا دل، به غیر او آویز نیست؟!
اگر زندگی طروات نیست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار می نهند؟!
اگر زندگی زیبا نیست پس چرا مرده ها اینقدر زشتند؟!
اگر زندگی لبخند نیست پس چرا به وقت مرگ لبخند نیست؟!
اگر زندگی نور نیست پس چرا شبهای سیاهش انگار زندگی نیست؟!

اگر زندگی جور نیست پس چرا "هر روز دریغ از دیروز" دروغ نیست؟!
اگر زندگی زندگی نیست پس چرا هیچ چیز در توصیف زندگی بهتر از زندگی نیست؟!
آری، زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و کام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشک و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و نور و جور و در آخر زندگی زندگی است.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 19:13 توسط سمیرا |


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 21:22 توسط سمیرا |


چه ترا دردی است

کز نهان خلوت خود می زنی آوا

و نشاط زندگی را از کف من می ربایی ؟

...

روز خاموش است آرام است.

از چه دیگر می کنی پروا ؟

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:34 توسط سمیرا |


 

 

او خواهد آمد

  با کوله باری از عدالت...

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 21:28 توسط سمیرا |


 

Image By Pic.Blogfa.Com

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 18:6 توسط سمیرا |


Image By www.Allpic.ir
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:26 توسط سمیرا |


 

 

Image By www.Allpic.ir

 

 

Image By www.Allpic.ir

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 10:35 توسط سمیرا |


Image By www.Allpic.ir
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 2:11 توسط سمیرا |


انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد

زمین باران را صدا میزند

گردش ماهی آب را می شیارد

باد می گذرد . چلچله می چرخد . و نگاه من کم می شود .

ماهی زنجیری آب است ، و من زنجیری رنج

نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنی است .

سایه را بر تو فرو افکنده ام ، تا بت من شوی

نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم : به تو می رسم ، تنها می شوم .

کنار تو تنها تر شده ام :

از تو تااوج تو ، زندگی من گسترده است .

از من تا من تو گسترده ای .

با تو برخوردم ، به راز پرستش پیوستم .

از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسیدم .

با این همه ای شفاف !

و با این همه ای شگرف !

مرا راهی از تو بدر نیست.

زمین باران را صدا می زند . من تو را .

پیکرت را زنجیری دستانم می سازم . تا زمان را زندانی کنم .

باد می رود ، و خاکستر تلاشم را می برد .

چلچله می چرخد . گردش ماهی آب را میشیارد.فواره

می جهد : لحظه من پر می شود .

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 19:23 توسط سمیرا |